خرید بک لینک
 

یه وقتایی حس میکنم هیچ انگیزه ای واسه زندگی کردن ندارم

هیج چیز جالبی نیست

واقعا هم شاید نیست،حد اقل تا 2سال دیگه هیچ چیز جالبی نیست

از دوره کردن روزا و شبا خسته شدم..دلم میخواد کلا زندگی نکنم 

اصن حوصله بیدار شدن از خواب و کارای عادی رو ندارم

چه بسا که باید زندگیم و وقف درس کنم تا این دو سال تقریبا..

نمیدونم،سرنوشت چی واس رقم میزنه ولی..

یه چیز و از ته دل میخوام،نه هیج وقت به کسی اعتماد کنم نه اصلا به چیزی دل خوش کنم

دوستای وبلاگیم که عزیزین:)از ته قلب میگم ی جاهایی کسی نبود حرفامو گوش کنه

اینجا شما خوندین وجواب دادین:))

تا یه مدتی کلا اینجا نمیام بعدا اگه رمز وبمو یادم نرفت و سالم موند

برمیگردم،حالا بعدا نمیدونم یعنی کی..یه ماه،دو ماه،یه سال..

میخوام خودمو از نو بسازم با خودم کنار بیام کلا میخوام همه گذشتمو فراموش کنم

ادعای بزرگ بودن نمیکنم ولی داره17سالم میشه یکم زیادی بچه گونه با اتفاقات 

دور وبرم برخورد میکنم!

و در آخر اینجانب با کمال بی میلی اعلام میفرمایم:آن روی سگ من برگشته

ینی من این چند سال مهربون بودم،غرورمم که هیچ و پوچ بود!ولی جدا تا وقتی این

غرورم و داشتم دنیا گلستان بود و دیگر هیچ 

از دوستای وبلاگیم که" بودا و پوریا و عمو ج "خیلی دوستون میدارم از ته دل میگم

التماس دعا. یا علی

دوشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۷ | 22:46 | ツ๏̯͡๏๓คгұค๓ คก๔ รєұє๔ |

برچسب: نویسنده: کاوه میرزایی تاريخ: شنبه 12 خرداد 1397 ساعت: 20:14

صفحه بندی