روز 4شنبه به حدی سرم شلومغ بود نتونستم هیچ کاری کنم
همش درگیر کارای...بودم..کلی هم تو بیمارستان وقت گذروندم خدا رو شکر
به خیر گذشت
5شنبه مشغول خوندن ریاضی بودم نیم ساعت بیشتر نخونده بودم که مهمان اومد برامون..
پیش مهمونا بودم تا 2 ساعت..مهمانان درواقع دوستای مادرم بودن!
همون روز من و مامان و بابام تولد دختر عموم دعوت بودیم و چون مامان و بابام باید مهمانداری میکردن فقط
من اماده شدم و با دختر عمم رفتم
چون میدونستم فامیلای زن عمومم هستن..برعکس همیشه که اهل ارایش نیستم یه دستی به صورتم کشیدم
یه رژ مات کالباسی..یه خط لب به همون رنگ یکم روشن تر..
یه خط چشم خیلییییی نازک نقره ای یا طلایی دقیق نمیدونم!و یکم مداد قهوه ای تیره کشیدم تو ابروهام
میزون شه......
موهامم که یکم جلوشو فقط حلقه ای یا فر درشت کردم(واسه اولین بار موهامو ویو کردم)
با همین یکمم به کلی فرق کرده بودم نمیدونم چرا!
ولی عالی شدم عالی
شال صورتی کم رنگ با شلوار صورتی و تونیک خاکستری به به به داشتم تو ایینه قربون صدقه خودم میرفتم که مامانم بهم گفت دیرررر شددددددددددددددددددددددد
خلاصه دختر عمم کلی به خدش رسیده بود و از منم تعریف کرد
تولد عالی بود با یه مشت ادم جدید...اونم با صرف شام تو فضای ازاد هوا یکم اون طرف سرد بود
چون پسرایی هم بودن که نمیشناختمشون ..نرقصیدم
اما خیلی خیلی خوش گذشت!
در اخرم بازی همیشگی گروهی ما حقیقت و جرات که چون منم از ادمای جدید حال نمیکنم
تویی بازی خشک رفتار میکردم یا بهتره بگم خیلی سنگین که پسرخاله دختر عموم که تولدش بود
گفت:همیشه اینقدر جدی هستین توی بازی؟؟؟معلوم بود کلا ادم نرمالی نیست
من تا اومدم جوابی بدم دختر عمم گفت:نه برعکس مریم همیشه بیشتر
از همه انرژی میده منتهی الان جمع خودمونی نیست زیاد
و باز اون پسر که خیت شده بود گفت جدا؟؟منم گفتم اره!
با یه لبخند گششششششششششششاد اره رو گفتم که مطمئنا ادم حرصش میاد ولی اون خیلی پررو تر از من بود گفت؟حالا تا به باحالایی مثله ما عادت کنی وقت میبره البته
منم گفتم نه اصلا چون از نظر من هر چیزی باحال نیست
اونم این دفعه فقط خندید و اون یکی پسرخالش گفت :به به یکی پیدا شد بزنه رو دست این اقا..
خلاصه دیگه اینطوریا بود...
خوبه تازه پسر بود اگه دختر بود که ...
با ادمای جدید میونه خوبی ندارم و
از عمدا بد رفتار میکنم..و معمولا ادم جدید از من خوشش نمیاد
مگر اینکه بفهمه اخلاق واقعی من اونجور که نشون میدم نیست...
دقیقا مثل دوستام که بعد مدت ها فهمیدن من خیلی بداخلاق نیستم
یا اگرم هستم ته دلم چیزی نیست.......
خلاصه شب خوبی بود.!
برچسب:
نویسنده: کاوه میرزایی